X
تبلیغات
نشریه‌ی الکترونیکی خیزش سوره
شریه الکترونیکی داستان ،داستانک،یادداشت و ...

 

*بحمداله  شماره یکمان بیرون آمد با توسل به حضرت زهرا و درود و صلوات به ارواح مطهر شهدای انقلاب های اخیر منطقه.

*این نشریه (با قالب قصه ، داستانک و یاداشت های شخصی) بیرون آمد به ضرب و زور ارسال چند پیامک و چند گامنت گذاری.بدون حتی یک تماس تلفنی.

*واسه دل ما فرقی نمی کنه در شهرید یا روستا ، ایرانی هستید یا افغانی یا پاکستانی، کافیست که روزی چهار پنج دقیقه کاغذی سیاه و سفید کنید و از احوالت ،درد و رنج های اطرافتان بگویید.خیلی نمی گذرد که حرف هایی می زنید که پیش از آن نمی زدید یا بی خیال از کنارش رد می شدید.اگر جایی این حرف هایتان را منتشر کردید ما را هم خبردار کنید.با کسب اجازه از محضرتان آن را چاپ خواهیم کرد.

*یا وبلاگی می شناسید آنرا معرفی کنید اسم خود شما را وارد تیم تحریره می کنیم و همچنین نویسنده وبلاگ را.

*گوش به زنگ باشید هفته بعد بساط شماره تیر ماه را روی صفحه پهن خواهیم کرد.البته تا بیرون آمدن شماره تیر ماه خدا بخواهد ویژه نامه انقلاب مردم منطقه را بیرون خواهیم داد و شاید شد شماره دویمان.

*از آن جهت که چندان ادله درست حسابی برای سمت مدیر مسئولی پیدا نکردیم آنرا حذف کردیم و فقط سمت سردبیری برای این نشریه تعیین کردیم. و دیگر اینکه سردبییری را طی یک فرایند کاملا دمکراتیک بدون گرفتن هیچگونه مشورتی ،  شخصا برعهده گرفتم ولی حاضرم برای شماره بعد آنرا به مناقصه بگذارم.این قابلیتی است که خیلی ها دارند.ولی فعلا:

تحریریه:

حسین ابراهیمی ،حجت شبگرد ،یاسر عرب

تبلیغات و سردبیری:

یونس خدری

نگارش در تاريخ پنجشنبه یکم اردیبهشت 1390 توسط  |

 

ملت هزار جور ضوابط دارن..

بله پدر جان همینجور کشکی نیس که، اصلا دنیا پر حسابِ ، پرکتابِ، پر چارچوبِ پر قاعدس.

بله!.. خندین که همینجور الکی نیست که، یهو دو متر دهنتُ وا کنی و دندونای عاریتُ نشون بدی

نخیر!،نخیر، دنیا حساب داره، کتاب داره

گاهی بایس لبخند معصومانه زد ، پاری بایس لبخند مظلومانه زد...

همین اوس ممد خودمون ،از همون وقتی که داره به زمین بایر نیگاه می‌کنه معلومه جای هر کی، کجاس..

تو مجلس اما حسینِشَم برنج زعفرونی سفره‌ی اوله ته دیگ چرب آخرم سفره‌ی اول. مگه هر کی هر کیه که هر کی بیاد پشتش بده به دیفال؟

- دیوار

-خُب  حالا  میریزه!؟.سلام از بچه ترِ ،دست دادن از بزرگتر. اینارو همه میدونن.

خیار قلمی واسه مهمونه، چمبر خیار واسه سالات.

غیراینه ؟

غیر اینه که ریشِ مهندسی واسه مهندساس یا کسایی که میخوان مهندس بشن؟

دست کمش اینِ که مهندسا رو دوس دارن؟

بله بابام جان، دنیا حساب داره، کتاب داره ،جا داره، جایگاه داره ..اصلا تو رو چه به آتیش خاموش کنی؟ مگه مملکت 115 نداره؟ 118نداره؟ 122 نداره؟ 113 نداره؟

خب ، حالا خوب شد؟ مزدت گرفتی؟ هان؟ مونده بود انگ دزدی بت بخوره.

همینو می خواستی؟ چرا لالی؟ همچی سرتُ  انداختی پایین انگار تو عیسای مسیحیُ و ما ... استغفروا..

همین حاج رسول چی؟ نبود اون دَفه؟

بابا ، التماس دعا گفتن ساعت داره، وقت داره، موقع داره، ساعت 5 عصر تو قصابی جای التماس دعاس؟

آخه قبل نمازی، بعد صلاتی، همینجور یک کاره .... التماس دعا!

دیدی چقدر بهش برخورد؟ همه که مثل من از ته دل تو خبر ندارن.

پدر جان، عزیزجان ،دایی جان، عمه جان ،آخه دیگه تا کی؟

پونصدی شأن خودش داره، هزاری سرجای خودش .جای پنج هزاری تو جیب بغله، ده هزار تومانی رو نبایس تا کرد

هر کی ده هزار تومنی داره بایس کیف پولم داشته باشه

 ماه رمضون ، وقتی همه سحری بیدارن تلوزیونم اذون صبحُ اَ بالای برج میلاد میگه،نمیگه؟

گوش بگیر ببین چی می گم ،همین دیروز عصر  بعد اینکه از سر خاک اومدم ،خب؟ داشتم از جلو حجره حاجی کفشی رد میشدم

-  کشفی

-  خب حالا!، کش  -فی رد میشدم دیدم دوچرخه خان عموت اونجا قلفه

-   قفله

 حالا،دزد نمیبرش !، هر چی سرک کشیدم،  نبود که! یهو انگشت کوچیکم درد گرفت، برگشتم دیدم خان عموته !. گفتم: کجا بودی!؟. گفت: دیکون عباس شمر. گفتم: اِ! ، پس چرا چرخت جلو حجره کفشی ، قف - له؟

گفت : تو دیگه چرا؟ داداشی شما که می دونی این بیست و هشتِ من گاوِ پیشونی سفیدِ، مردم رد میشن، چرخ آدم می بینن .چرا آدم واسه خودش اعتبار درست نکنه؟ واسه چی بزارم ملت پشتم بگن چرخش جلو دیکون عباس شمرِ؟، بزا مردم چرخ جلوه حجره کفشی ببینن و بگن با حاجی دم خوره...

بعدشم زد رو شونم و گفت: حاج علی !بازارِ و اعتبار.

حَرزَت عَلیم گفته مومن بایس زرنگ باشه.همون المومن زرنگ ..می فهمی ؟ ببین خان عموت تا کجا رو می بینه

 الله اکبر! بابا دس مریزاد خان عمو

  میبینی پسر؟ دنیا حساب داره، کتاب داره، آدم بایس حساب داشته باشه ،آدم بایس کتاب داشته باشه.

 توکی میخوای حرفای من گوش بگیری هان؟ کی؟

 هزار بار گفتم میری بانگ

 - بانک

 خب حالا، بانگ !.از دور به فرهانی سلام کن ، اول بخند بعد دستت و بزار رو سینت.

 بابا، شاعرام گفتن: گر در راه قدوم ما بُزی نمیکشی در نامه ات خطی بنویس، فدایت شَوَم.

 آدم بایس حساب داشه باشه، کتاب داشته باشه از مَشَد برگشتی رفتی یه تِسبی بش دادی؟ یه تِسبی صد تومنی!؟

 هر کی جای خودش، کار خودش، بار خودش، آتیشم به انبار خودش. وقتی آدم بره یه تِسبی صدتومنی به مردم بده بگه: مالیدم به ضَری !، خب معلومه، طرف دخترش تو هفتا پستو قایم میکنه.

 واقعیته دیگه حالا چرا سرخ میشی؟ بزا یه چایی واست بریزم.

 همین چایی رو هم میشه تو پارک خورد هم تو حجره حاجی کفشی اما این کجاواون کجا؟

 از همون وقتی برگشتیم بهت گفتم،نگفتم؟

 گفتم دست و روت بشور بیُف تو کاسبی

 شانس من بود به خدا مردم پسر میفرستن سربازی عاقل و بالغ برمیگرده من پسر فرستادم دیوونه و شیدا تحویلم دادن

 معلومم نیس این دو ساله تو اون بیابونا چی تو کلت کردن؟ اینم شد سربازی؟ همشم تقصیر این محسن بود

 گور کنی هم شد کار!؟

حالا شهید بودن خدا رحمتشون کنه خدا بیامرزه امواتشونو

 بسه دیگه، اینهمه مدال افتخار به گردنت زیاده، هان؟ بد میگم ؟ یکی اومد بگه دستت درد نکنه؟

 همین خود من که سه  ماه آزگار از زندگیمو رفتم جپه، چی بهم دادن؟ هان؟ یکی اومد بگه دستت درد نکنه؟ منی که از جونم گزشته بودم دیگه! نه اینکه خودم بگم نه ما،ریا نمی کنیم.

 بخاطر خدا رفتیم ولی اوضاع جوری بود که همه فهمیده بودن دیگه من از جونم گزشتم حتی دایی رضا هم فهمیده بود

 یه باری انگشتر عقیقم موقع شنا افتاد تو اروند، هی شیرجه می زدم زیر آب پیداش کنم پیدا نمی شد .دیگه نفسم بند اومده بود داشتم خفه می شدم. یه دفعه دایی رضا اومد گفت چی شده دایی جون؟ کسی غرق شده!؟ گفتم: نه انگشترم کف اب گم شده

 خندید گفت: دایی جون تو که از جونت گزشتی اومدی جپه خب بیا دیگه از مالتم بگذر

 می بینی!؟ دایی رضا هم فهمیده بود که من از جونم گزشتم .حالا مایی که پیشکسوت جپه و جنگیم یکی نگفت آقا خرت به چند؟ اونوقت تویی که دو روز رفتی تو بیابونا جنازه بیرون کشیدی فکر می کنی لشکر زرهی هشتِ عراقُ شکست دادی؟

 اون موقع همه عراق اگه جمع میشد مچ چپِ منُ نمیتونست بخوابونه

 این شهیدای که میبینی، شمااگه با مرده شون عکس دارین من با زندشون عکس دارم ولی خب به کسی چیزی نمی گم، که ارجش از بین نره

 - اجرش

-حالا! ، اینه که شاعر میگه :

راستی کن که راستان رستند در جهان راستان قوی دستند.

خب حالا اج- رش. ملا لغتی شده واسه ما، خب، حالا بد میگم؟

اگه بد میگم بزن تو دهنم ، نه دیگه جواب بده قرص لالی که نخوردی؟ چرا جواب نمیدی؟

برگرفته از وبلاگ همسایه

نگارش در تاريخ پنجشنبه یکم اردیبهشت 1390 توسط  |

- راهنمای 275 در خدمت شماست

نفس بلندی از سینه بیرون داد.

- بفرمایید

صدایی پرنشاط از پشت گوشی می‌آمد.

- می‌بخشید شماره بنیاد شهی..

مهلت نداد تا حرفش را تمام کند. چندلحظه هیچ صدایی نیامد.

- یادداشت فرمایید،3216247 ، تکرار می‌شود...

شماره‌ای را که شنیده بود روی دفتر جلوی دستش نوشت. زیر آن خط کشید. شماره بنیاد شهید را گرفت.

- سلام

- سلام جانم

- ببخشید بنیاد شهید؟

- بعله

- از طرف بسیج دانشگاه زنگ می‌زنم. ما هرهفته پنج‌شنبه می‌رویم دیدار خانواده محترم شهدا. این هفته لیست دست یکی از بچه‌ها بوده و نیستش. رفته خانه. می‌خواستیم اگر بشود شما شماره یک شهید را به ما بدهید.

دور شماره‌ بنیاد شهید که رو دفترش نوشته بود دایره دایره می‌کشید.

- چند ساعت می‌خواهید بروید؟

از خط کشیدن دور شماره بنیاد شهید دست برداشت.

- چیزی طول نمی‌کشد، یک ساعتی می‌نشینیم و بچه‌ها درس می‌گیرند و می‌آیند

- چند نفری می‌شوید؟

- زیاد نمی‌شویم، مسئول بسیج می‌آیند و هفت هشت نفر از دانشجوها

- باید زنگ بزنید امور ایثارگران

- شماره...

تلفن قطع شده بود. دستی بر پیشانی کشید. خودکار را برداشت و دوباره 118 را شماره‌گیری کرد.‌

- ببخشید امور ایثارگران؟

- نخیر اشتباه گرفتید...اینجا بنیاد امور ایثارگرانه

- ببخشید می‌شود شماره‌اش را بهم بدهید؟

- 2413813

شماره را در دفترش زیر شماره بنیاد شهید و بنیاد امور ایثارگران نوشت و دور آن مستطیلی رسم کرد و دستانش شماره‌های مربوط به  امور ایثارگران را فشردند.

- از طرف بسیج دانشگاه زنگ می‌زنم. ما هر هفته می‌رویم دیدار خانواده محترم شهداء و ازشان درس می‌گیریم. لیست دست یکی از بچه‌ها بوده نیامده. برای این هفته می‌خواستیم شماره یک خانواده شهید را به ما بدهید

صدای بسیار محترمانه‌ای از تو گوشی در می‌آمد و می‌رفت تو گوشش.

- شما باید با بنیاد شهید صحبت کنید

برای بار سوم قضایا را شرح داده بود.

- شما باید با آقای کامکار صحبت کنید

- آقای کامکار را از کجا می‌شود پیدا کرد..

- چندلحظه...

صدای آهنگ سریال امام علی(ع) پخش می‌شد. دو دور سریال آهنگ امام علی(ع) از اول تا آخر تمام شد تا کسی به داد گوشی رها شده رسید.

- ببخشید آقای کامکار امروز نیامدند. اگر می‌شود شنبه زنگ بزنید

- آخر شماره یک شهید را دادن که این‌قدر امروز و فردا ندارد. شما حتما صددرصد یک شماره دارید. حتما اطلاعاتتون از ما بیشتره

- فعلا من کاری نمی‌توانم برایتان بکنم. می‌توانید به بنیاد امورایثارگران زنگ بزنید..

تلفن قطع شد. خودکار را برداشت و روی صفحه‌ای که شماره‌ها را نوشته بود ضربدر کشید.

برگرفته از وبلاگ گلاب

نگارش در تاريخ پنجشنبه یکم اردیبهشت 1390 توسط  |

 

اذان مغرب که تمام شد سوار چرخ چینی بودم و داشتم فکر می کردم کدام مسجد بروم. مسجد نزدیک خانه امان یا آن دورتره؟

زیاد توی این حال نماندم. دیدم ایستاده ام سر مسجد نزدیک خانه و دارم سرک می کشم که آقا آمده یا نه؟ جخ تازه چند وقتی می شد  از گرد و خاکی هایش کم شده بود. اما هنوز انگار خرده کاری های دیگری داشت. یکهو همسایه روبرویی را دیدم که بچه به بغل دارد باهام حرف می زند.

- امشب گفتم بیام حاج آقا را دعوت کنم رو نوه مان اسم بگذارد... حاج آقا نمی دانم میاید یا نه. . آخر چند شب می خواستم بیاد اما نشد و حالا چیکار کنم باید بروم خانه را مرتب کنم و کسی نیست حاجی را بیارد خانه. ببینم تو می توانی حاجی را بیاری  خانه ی ما. . .

من هنوز گیر انتخاب مسجد بودم:

- این زحمت را شما بکش و حاج آقا را بیار. . .آخر الان همه جمعند. فقط مانده حاجی که بیاد و نمی دانم چرا دیر آمده. . .

نگاهی انداختم به دور و بر. خبری از آقا نبود. شاید اگرهمسایه نبود می رفتم مسجد دیگر محله. .

- باشد همسایه می آورمش اما هنوز که نیامده آفا،. . .

همسایه خوشحال شد و گفت:

- پس من بروم

- نه صبر کنید یکهو اصلا حاجی نیاید اون وقت می خوای چیکار کنی؟

و من و همسایه وایستادیم جلو در مسجد و همسایه برایم هی تعریف کرد. از فلان تا بهمان. . .

که یکباره پرهیب آقای مسجد را دیدم. البته این یکی با شبهای دیگر فرق می کرد؛ عمامه اش مشکی بود. بعله حاجی یکی دیگر را فرستاده بود جای خودش. با حداکثر سرعت از جلوی ما رد شد. مهلت نداد که ما( یعنی من و همسایه) از ب بسم الله اسم گذاری براش بگوییم.

- همسایه ببخشید، این آقای هرشبی نیست

- طوری نیست. . .پس شما بهش بگو ببین میاید...

دوان دوان خودم را رساندم به سجاده ی آقا و مطلب را بهش رساندم:

کمی فکر کرد و گفت:

- باشد، ده دقیقه بعد از خواندن قرآن بایست باهم برویم

هنوز صدق الله نماز را نگفته بودیم که یکهو صدای یکی از ریش سفیدهای مسجد که همچین ریشی هم نداشت و همه را از ته زده بود یکهو پاشد و گفت:« یالله بلند شید ، ماشین دم دره. . »

دومین ریش سفید مسجد پاشد:

- زحمت بکشید این کامیون موزاییک را خالی کنید. .

اقل کم نگذاشتند که عرقمان خشک بشود که بلندمان کردند. تعقیبات امروز با دفعات قبل متفاوت بود. تعقیبات عملی. تعقیبات موزاییکی.

رفتم در در کامیون که میزان زوری که باید بزنم برای جابجایی موزاییک ها را برانداز کنم.

وا ویلا. عجب محشری بود. یک کامیون پر. با خودم گفتم کاش رفته بودم آن مسجد دیگر.

تا بیایم به خودم بجنبم دیدم دو تا موزاییک دادند دستم که برسانم به نفر بعدی ام.

اول ها کار راحت بود. اما توی مسجد من و یک نفر دیگر مثلا سنمان پایین تر بود و بقیه مدام از ما تعریف می کردند. ما هم برای اینکه به غرور جوانیمان برنخورد نمی خواستیم کم بیاوریم. نفر جلوییم که سنش از من بالاتر بود حاضر نمی شد چند قدم بیاد و موازییک ها را بدهد دستم. عوضش من می پریدم ازش می گرفتم و بعد تند به بعدی تحویل می دادم. به همسایه قول داده بودم که حاج آقا را ببرم برای اسم گذاری. اما هرچه به کامیون نگاه می انداختم انگار قرار نبود چیزی از موزاییک ها تمام بشود. شلوار و ژاکتی که پوشیده بودم کم کم داشت خاکی می شد. اما چاره چه بود. اگر صف را خالی می کردم هم خودم راضی نبودم هم اینکه از نیش و کنایه های بزرگ تر ها در امان نبودم. و این را وقتی فهمیدم که حاجی پاشد از مسجد برود بیرون. کمتر از آنی از صف زدم بیرون:

- حاج آقا صبر کنید ها. موزاییک ها که تمام . . .

که صدای کسی از پشت سر رفت تو گوشم:

- آقای ابراهیمی سوال برای بعد. .

نفر بعدی:

- تازه حاج آقا را هم باید بیاری. . .خودت فرار کردی. .

- حاج آقا بیا کارکن . .

باعجله برگشتم توی صف موزاییک دهی. این را بگیر از جلویی بده به بعدی.

یکهو دیدم حاج آقا از لباسهای روحانیت لخت شده و آمده در جمع کمک کنندگان.

- برا سلامتی حاج آقا صلوات

- الهم  صل علی. . .

دیگر تن به کار داده بودم. به قولی زدیم بر صف رندان هرآنچه باداباد.

صدای بوق ماشینی نگاهم را متوجه کوچه کرد. کامیون موزاییک درست وایستاده بود سر راه و راننده جای رد شدن نداشت. چند بار بوق زد اما فایده ای نداشت. نفهمیدم چه شد که دیدم راننده هم وایستاده توی صف موازییک ردکنی.  ریش سفیدهای مسجد دست از سر راننده هم برنداشته بودند.

- امشب خدا بهت توفیق داد بیای اینجا کار کنی. . .

- شاید حکمت بوده،. . .

- کجا می خواستی بروی هان بگو. .

حالا موزاییک ها نصف شده بود. روی بعضی از آنها عرق نفرات اولی افتاده بود.

یکهو همان راننده شروع کرد به مدح علی خواندن. با دستهایش موزاییک عبور می داد و با دهانش مدح علی می گفت:

- ها . . . ها . . . ها . . . علی آن شیر خدا شاه عرب. . . الفتی داشته با این دل شب. . .

عین لبو سرخ شده بود اما صدای گرمی داشت و انگار مواد نیرو زا بهمان تزریق کرده باشند، خستگی از تنمان در رفت. بعد بازار صلوات چاق کردن داغ شد و پشتاپشت هم صلوات بود که می فرستادیم. . .

اما بار کامیون به همین سادگی تمام نشد به قول بچه ها پیرمان در آمد. بعد این همه کار کردن و عرق ریختن باز یکی از پیرمردها من را توی دستشویی دید و گفت:

- تا به حال این قدر کار نکرده بودی ها

چه باید بهش می گفتم. باشد حاج آقا شما هم بهم تکه بنداز.

اما اینها را برای چی گفتم؟

بعله اینها را برای این گفتم که از کارکردن بگویم. از عرق ریختن. نه فقط در راه خیر و  مسجد و این چیزها. از نفس کار کردن. باور کنید لذت عجیبی دارد. نوشتن، تعلیم و تعلم، کتاب خواندن، تحقیق کردن اینها برای خودش شیرین است اما کار، دیگری است. و کسی که کار بدنی نمی کند یک نوع از لذتهای حلال عالم را از دست داده، خواه با دلیل موجه باشد یا بی دلیل مثلا روحانیت( که در این شرایط شاید درست نباشد کار بکنند). . .آخر ریا نشود چند وقتی است که دارم می روم کار و آن هم کار کارگری. . .چون هنوز جایی را پیدا نکرده ام که بر اساس رشته مهندسی ام مشغول شوم. و آن شب موزاییکی باز هم به این نتیجه رسیدم که کار هم  برای خودش عالمی دارد و بسیار شیرین است.

برگرفته از وبلاگ گلاب

نگارش در تاريخ پنجشنبه یکم اردیبهشت 1390 توسط  |

فکر میکنم ازهمان اول که پایش به اتوبوس رسید نگاه هایی سنگین را روی خودش حس میکرد رفت و نشست ته اتوبوس اما خوب مطمئن نبود تا اینکه صدای غر و لند های زیر لب هم به گوشش رسید
- معلوم هست چشه؟
مسئله سر زمان و تاخیرامدنش نبود! . اوردن چفیه ای پر از خاکهای رملی درماشین عجیب ، به چشم سرنشینان ، غریب امده بود. چهار پنج کیلویی می شد.. من به خاکها ی خودم نگاه می کردم. داخل یک پلاستیک کوچک. سرم را به عفب چرخاندم و از لابه لای بچه ها به امید نگاه کردم با ان چفیه وتل خاک که ولو شده بود کنارش. حسرت خوردم.
با خودم می گفتم ای کاش من هم بیشتر آورده بودم
کسی سر حال نبود... خداحافظ مناطق جنگی.... اتوبوس راه افتاد. از رمل های فکه خداحافظی کردم.
اشکم داشت در می آمد که امید از ته اتوبوس داد زد که:
- کسی خاک فکه می خواد؟.
اولین نفری که خودش را به او رساند من بودم:
- این که کوچکه
پرسیدم:
- کسی پلاستیک بزرگ دارد؟ نمی دانم از کجا یک کیسه نایلون زرد رنگ دادند دستم. امید کلی از خاکهاش را ریخت تو کشکولم. بقیه خاکها را هم خیرکرد. اما هنوز برایش باقی ماند. آخرین لحظات دیدار از مناطق جنگی سنگین و حال ما غمگین بود.
پلاستیک به دست آمدم خانه و بعد سلام با ذوق و شوق گفتم:
- بفرما یید این هم سوغاتی ،خاکِ فکه!
داداش محسن با تعجب پرسید؟ :
- همان جا که کلی شهید دارد؟
چشم هایم را به علامت تایید بستم
مامان، خسته ازخانه تکانی تازه نشسته بود که خاکها را دید:
- به درد تیمم می خورند، خاک پاکِ. بگذارشان آنجا گوشه ی حیاط
ارام گذاشتمش کنار هاون سنگی همان که از قدیم به یادگار مانده برایمان.هروقت می آمدم تو حیاط چشمم می افتاد به پلاستیک زرد رنگ و یاد سفر فکه می افتادم. یاد روضه ای که آنجا یاسر برایمان خواند. پانزده روز نگذشته بود که مامان آنها را ریخت تو باغچه:
- خانه را خاکی می کردند، ریختمشان تو باغچه . . .
خاکش با خاک سیاه باغچه فرق می کند. رنگ روشنی ساخته در پس زمینه ی سیاه. کم کم خاکهای سیاه با خاکهای روشن قاتی میشوند. بهارکه برسد و باغچه سبز شود اثری از خاک ها باقی میماند؟

برگرفته از وبلاگ گلاب

نگارش در تاريخ پنجشنبه یکم اردیبهشت 1390 توسط  |

 

مدت زیادی نمی‌شود که در حوالی پردیسان نویسنده‌ای با مشخصات ذیل دیده شده است:قد بلند، دارای موهای پرپشت، صورت گرد، قبلا که ریش داشت، بی‌موالات در آداب اجتماعی، چهارشانه و دارای دان فلان کاراته. این نویسنده بر اساس گزارش شاهدان عینی به دنبال یک پیت می‌گردد. او دارای اختلال روانی و غیر روانی است. از یابندگان وی تقاضای اکید می‌شود به سمت او نروند چون یک بیماری خطرناک شبیه ایدز دارد و ممکن است به وسیله‌ی لمس وی شما هم به بیماری فوق‌الذکر دچار شوید.

*

نویسنده به دنبال پیت بود اما کسی حرفش را باور نداشت. همه می‌پنداشتند او دیوانه شده و دارد هذیان می‌گوید.  یک روز همسایه بالایی آمد در اتاقش و به او با چشم حسرت نگریست. توی چشمهایش اشک جمع شد. می‌خواست دست بگذارد روی شانه‌اش و آنرا بچلاند اما ترسید. چون چند روز بود که اطلاعیه‌ای را تو محله پخش کرده بودند و او از این واهمه داشت که نبادا ایدز یا جیزی شبیه به آن بگیرد. بنابراین او هم مثل خیلی از دلسوزان دیگر راهش را گرفت و رفت. نویسنده هم که به این طور نگاه‌ها عادت کرده بود از در بیرون آمد و به دنبال پیت نفتی گشت. نویسنده کاغذ دست نویس خود را درآورد و چسباند به در ورودی مجتمع:

« سلام یه چیزی میخوام! هرکس من رو به وصالش برسونه هرچی بخواد میدم.. بپرس چی؟»

پس از آن در چند خط پایین‌تر ادامه داده بود:

« یه دونه از اون پیتی‌های قدیمی که پایینش شیر دارد و همیشه کثیف است و روش نوشته:

( ایرانول)

(نفت)

به اعلامیه‌اش خوب نگاه کرد. وقتی مطمئن شد که محکم سرجای خود چسبیده گفت« آهان حالا درست شد» و راه افتاد که دنبال پیت نفت بچرخد که شاید آن را بیابد.

از محله‌های گوناگون گذشت. از همان اول دلش را از آدمهای ثروتمند بریده بود. اما پیش فقیر فقرا رفته بود شاید در این میان به وصال پیت نایل شود اما به چند محله فقیرنشین هم سرک کشید اما انگار نه انگار. همه چیز داشتند. غیر از آنکه او می‌خواست. خودش نمی‌دانست چندبار شکل پیتی را که می‌خواست تو ذهنش مجسم کرده بود. رفته بود نزدیکش و بهش با حسرت و دریغ خیره شده بود. امسال دیگر تحمل نداشت. هرسال تحمل کرده بود. برنامه‌های دهه فجر که شده بود تلویزیون را می‌خواست خرد و خاکشیر کند. انگار تو آرشیو سازمان چیز دیگری غیر از این تصاویر تظاهرات تکراری هرسال چیزی نیافته بودند. فیلم‌ها و حرف‌های کلیشه‌ای. دیگر خسته شده بود. برای همین هم دلش برای پیت تنگ شده بود. دلش می‌خواست خودش یک سری پوستر از صف‌های طولانی مردم برای گرفتن نفت، از صف‌های طولانی مردم برای مرغ لید کند که همه مردم را ببرد تو آن حال و هوا.  .. چه حسرتی بر دلش می‌نهاد. دلش می‌خواست... وای.. اما وقتی به خود می‌آمد، می‌دید که الان دارد زندگی می‌کند. تو سال 89 و تازه یارانه‌ها هدفمند شده و دیگر خبری از پیت‌های دهه 50 و 60 نیست. همه آنها به باد فراموشی سپرده شده و مردم با زندگی جدید خود خو کرده‌اند. از خواب و خیال که در می‌آمد زندگی برایش ممکن نبود. اما امسال واقعا طاقتش تاق شده بود. انگار تا پیت را نمی‌یافت نمی‌توانست به زندگی عادی خودش که چیزی جز سرگردانی در دنیا نبود باز گردد. باز همان سرگردانی در دنیا بهتر از این سرگردانی به دنبال یک پیت بود... اما تلاشش راه به جایی نبرده بود. خیلی می‌ترسید. می‌ترسید دهه فجر تمام شود و او هنوز هم در تب دیدار پیت نفت بسوزد. اما چه باید می‌کرد. رسم دنیا اینچنین بود

*

تا اینکه یکی از روزها گوشی موبایل او زنگ خورد. یکی از دوستان اوـ البته اگر بشود بهش گفت دوست- بود. او اعلامیه را دیده پرس و جو کنان از شهری دیگر یک آدم پیت‌دار یافته بود.  پیت با همان مشخصات که آقای نویسنده می‌خواست به جز اینکه ایرانولش پاک شده بود و پاک زنگ زده بود. نویسنده از شادی در پوست خود نمی‌گنجید. برای رسیدن به وصال پیت لحظه‌شماری می‌کرد. صبرش تمام شد و به دوست واسطه‌اش اس ام اس کرد:

«اصلا به دلم افتاده بود به تو بگم. باشه.. هرچی... میدونی داداش من خیلی.../حاضرم فرصت برگشت بین سالهای چهل تا شصت و پنج را با بهشت عوض کنم»

اما وقتی اس ام اس به آدم واسطه رسیده بود پاسخی نداده بود الا اینکه بنویسد: « خواهش می‌کنم. صدهزار تومان ناقابل می‌شود بهای واسطه‌گری. بهای پیت هم که از فروشنده باید پرسید» آقای نویسنده هم که از هیجان در پوست خود نگنجیدن هم که گذشته بود و پوست خود را پاره کرده بود نوشته بود:

« جدا پیتی مال همون سالهای انقلابه؟»  آن دوست آقای نویسنده هم در ادامه افزوده بود: « بعله. از همان پیت‌هاست. منتها زنگ زده. چون مدتی برای کارهای بنایی ازش استفاده می‌کنند و می‌رن روش»

آقای نویسنده نتوانسته بود جلوی خودش را بگیرد. اشکش در آمده بود. اول که دستپاچه شده بود که چکارکند. اما بالاخره خودش را کنترل کرده بود و سعی کرده بود احساساتش توی اس ام اس بعدی منعکس نشود: « آخ جان... به خدا اگه یه بار دیگه برید روش من میدونم با شما بی احساسها‍!» اما دوستش با اشاره به اینکه پیت از این به بعد متعلق به تو است، خاطرنشان کرده بود: « بهش می‌گویم دیگر نرود روش که تو می‌خوای براش پول خوبی بدهی»

*

روز موعود فرارسید. نویسنده شب خوابش نبرده بود. فردا روز پیروزی انقلاب اسلامی بود. نویسنده خوشحال از اینکه می‌دید قبل از اتمام دهه فجر سال 89 توانسته به وصال با یک پیت نفت، همان آرزوی دیرینه‌اش برسد. مکان در خرابه‌هایی دور از شهر بود. نویسنده با پای پیاده، آفتاب نزده راه افتاده بود. از شلوغی شهر که دور شده بود اندیشیده بود با پیت خودش چکار کند. حتما آنرا می‌گذارد توی آشپرخانه اپن و ساعتها بهش زل می‌زند. نه مثل اینکه اینکار چندان مناسب نبود. جایگاه و ارزش پیت را خدشه‌دار می‌کرد. مانده بود چه کند. باید از دخترش می‌پرسید. گفته بود می‌گذارمش وسط اتاق. که هروقت بخواهم از آنجا رد شوم چشمم بهش بخورد این فکر بدک نبود. اما هنوز فکرش در زمینه جایگاه و ارزش پیت به سامان نرسیده بود که گفته بود اسمش را چه بگذارم. پیتی جون، پیت پیتی، گل پیت، پیت خوشگله... این فکرها ادامه دارد، برویم قسمت بعد.

*

زمانی که دوستش یعنی همان آقای واسطه با آشنای دیگرش با ماشین هیوندای خود کنار خرابه ترمز کردند، آقای نویسنده هنوز غرق در افکارش بود. مانده بود که لحظه‌ی اول چگونه چشم در چشم پیت بیندازد. چشمانش را بست. صداهایی شنید مبنی بر اینکه پیت را می‌خواهند در بیاورند. لای چشم خود را اندکی گشود. دید آن آشنایی واسطه چیزی را از صندوق عقب هیوندای به در می‌آورد. بعله او همان پیت بود. وای... فریاد بکشد... نه لازم نبود. با خود اندیشید اگر الان فریاد بکشد ممکن است خواهانیت او را نسبت به پیت بفهمند و بدجوری بکشند رو قیمتش. پس به این نتیجه منطقی رسید که در درون خود یک فریاد بلند بکشد. اینجوری: «ممممممممممممممممممممم» بعد تصمیم گرفت آن یکی چشمش را هم باز کند. مرد حالا دیگر کامل روبروی آقای نویسنده بود. اول تردید بود که افتاد به جانش. ترسید. احساس خطر کرد. نبود انگار همان پیتی که می‌خواست. پاشد. پیت را از دست مرد گرفت. زنگ زده بود. مشکلی نداشت. در نداشت. حرجی نبود. ایرانولش پاک شده بود. باشد. اما یک چیز نداشت. شیر. شیری که ته آن باشد که باز کنی و ازش نفت بیاید ... جیغی کشید و از هوش رفت...

*

آقای واسطه و آشنای آقای واسطه سرآخر پول خود را گرفتند. آقای نویسنده هم پیت را با عزت و احترام وسط اتاق گذاشت. اما هنوز در وصال پیتی که شیر داشته باشد می‌سوخت. و اگر از در مجتمع بیرون می‌رفتی این نوشته باز به چشم آدم می‌خورد:

« سلام یه چیزی میخوام! هرکس من رو به وصالش برسونه هرچی بخواد میدم.. بپرس چی؟»

پس از آن در چند خط پایین‌تر ادامه داده بود:

« یه دونه از اون پیتی‌های قدیمی که پایینش شیر دارد و همیشه کثیف است و روش نوشته:

( ایرانول)

(نفت)

گمانم تا آخر عمر این سرگردانی ادامه داشت. باید رجوع کرد به منابع خبری

برگرفته از وبلاگ گلاب

نگارش در تاريخ پنجشنبه یکم اردیبهشت 1390 توسط  |

با آن ریش بلند و موهای کوتاه کرده و پیراهن یقه 3 سانتی ای که طبق معول یقه اش را بسته بود و انداخته بودش روی شلوارش، فکر می کردی همین دیروز پریروز از جبهه برگشته باشد.شیشه های مستطیلی عینکش کل گودی چشم و بخشی از ابروهایش را می پوشاند.

چشم هایش را ریز کرد روی صفحه نمایشگر رایانه ای که گذاشته بودندش روی یک میز نسبتا قدیمی.میز پر بود از خرت و پرت هایی که بدون هیچ نظمی تل انبار شده بودند روی هم.همان طور که حواسش جمع نمایشگر بود رو کرد به رفیقش که قیافه او هم چندان تفاوتی با خودش نداشت:

-  نمایشگاه کتاب امسال خیلی جات خالی بود علی !

-   چطور مگه؟

-     اه آقا رو. از همه جا بیخبر! خیر سرمون کلی ابتکار به خرج داده بودیم ها!خبرش مثل توپ ترکید تو شهر ناسلامتی.

-   حالا خیلی شلوغش نکن عوض این کارا بگو بینم باز چه دست گلی آب دادین؟

-    هیچی! یه غرفه گرفته بودیم ورودی نمایشگاه.جاش حرف نداشت.یک یک ،کاملا تو دید.قرار شده بود غرفه رو تبدیلش کنیم به چیزی شبیه کافه. داخلش هم چای و قهوه می دادیم دست ملت. جای سوزن انداختن نبود.

-   توی نمایشگاه کتاب؟!!

-    بعله دیگه! سر درش هم بزرگ چسبونده بودیم کافه حزب الله.تازه شبیه تریاهای داخل شهر محیطش کاملا مختلط بود

علی که حسابی ذوق کرده بود سر جایش تکانی خورد و با دست عینکش را روی صورتش جابجا کرد و گفت:

-    آآآآ پسر خیلی حال کردم با ایدهات! اند ایده است.مخ که نیست کامپیوتره.ترشی نخوری یه چیزی میشی ها!

-  خلاصه نبودی ببینی چه صمیمیتی ایجاد شده بود بین بچه ها.همش یه طرف این یکی یه طرف!

-   راس میگی به خدا! یکی از مشکلات بزرگ ما همینه که ارتباطامون صمیمی نیست. برعکس اونوریا که تا دلت بخواد با هم صمیمین.اصلا تا کی باید تحمل کنیم که بهمون بگن امل؟ حیف...حیف که تو مشهد ما نمیشه از این تیپ کارای فرهنگی کرد!

-  تهران خوبیش همینه دیگه! با همه جا فرق داره.مثل دریاست لامصب. آزاد آزاد

-  تو این شهرای مذهبی، خبرش که بپیچه همه پاپی ات میشن.

-  آره بابا اونجا که قدم به قدم شهر یا سپاهین یا اطلاعاتی!

چشم هایم گرد شده بود از تعجب. خون دویده بود زیر پوستم.قیافه پسرک مدام جلوی چشمم بود.کتاب را بستم و زدم بیرون!

برگرفته از وبلاگ یادداشت‌های پراکنده

نگارش در تاريخ پنجشنبه یکم اردیبهشت 1390 توسط  |

السلام علیکم و رحمه ا... و برکاه...

سرم را که می چرخانم یک حلقه انسانی دور تا دور مسجد را می بینمم ، البته این حلقه من را احاطه نکرده دلیلش هم اینست که من دقیقا چسپیده به نبش، نماز بسته ام و رویم  به دیوار.این اسزاوار کسیست  که نماز جماعت را از دست می دهد.سه چهارتایی را می شناسم ، به جز یکی دو تا که سی چهل سال می زنند ما بقی قد ونیم قد هفده هشده  تا ده ودوازده ، کم ریش و پریش وبعضی در انتظار ریش و وچار پنج تایی که با قوسی و پیچی حساب شان را با ریش و سبیل صاف کرده اند.

با صلواتی خودم را جمع می کنم  تکیه می دهم به دیوار و دستی به چانه می برم، که خواسته یا ناخواسته، از همان غر و غره هایی که همه فارغ التشکیلاتی های دانشگاه می آیند. قرآن تلاوت می گردد و قاری، کوچک مجلس است  و همیشه مسجدی، از همان تیپی که همیشه توی مساجد پیدا می کنی، عکاس باشی که از صفر، جلسه را ضبط کرده صاف می رود روبروی می نشیند و پشت به مجلس تا ته تلاوت را با سایبر شاتش فیلم می گیرد.

قران تمام می شود یک برگه می آید برای گرفتن امضاء و علی ظاهر برگه حضور غیاب است و این برگه امضا نکرده برگه دیگر که آقا کیستی و چه کاره ای و چقدر و قت داری وباز دنبال خودکاری برای جواب دادن که جوانکی  بیست هفت هشت سال با ریش های منظم و لباس فرم فرمان مجلس را دست می گیرد و  راهنما می زند که مگر لباس نگرفته اید و مگر قرار نبود که همه یک دس بیایند و هنوز این گله اش تمام نشده ،می پرد که:

- ما حدود صد نفر مسیج زده ایم ولی الان تعداد به نصف نمی رسد...نمی دانم چرا هر وقت می گو.یم زنجیزر زنی می گوید خجالت می کشیم و چه می دانم لباس مان سیاه می شود، ... همیشه باید چهار پنچ نفر کل کارها را انجام دهند...سیاه پوش کردن مسجد است اینها هستن، شربت دادن است اینها هستند، فلان کارباز میبینی همینها هستند  چرا کسی کمک نمی کند فقط بلدید...

و همین طور یک دم مجلس را به مسلسل طعنه و کنایه می بندد و دعا که انشاا... تغییری حاصل آید و حضور ها پر رنگ گردد. و دیگر اینکه هی می گوید آخر مجلس انشااله  می رویم ویک پیاده روی شبانه از همین در مسجد تا فلان کوچه وبعد دور می زنیم در بهمان خیابان و برمی گردیم به سر در مسجد.

و همه مستمع و تک توکی حتی سر پایین انداخته و جوانتر ها - که  بهشان می خورد مجلس اولشان باشد- هاج و واج، که یکی می دود توی سخنرانی فرمانده :ما دفعه پیش با لباس فرم آمدیم ولی بخاطر ایکه کسی بالباس نیومده بود خجالت کشیدیم دیگه بالباس بیام...

و خنده مجلس.وفرمانده می خواهد که جمع سئوال بپرسند کمتر حزفی رد وبدل می شود و فرمانده برای جواب ساده ترین سوالات بیشترین جواب را می دهد مجلس به همین یکه تازی جناب فرمانده پایان می یابد و قبل از از پیاده روی شبانه گویا فرمانده نکته شگرفی به ذهنش می آید:

-ما قرار بود که به دو نفر از دوستان به پاس از قدر دانی زحماتشان جوایزی بدهیم متا سفانه سکه هاشان را از یاد برده ایم در واقع جا گذاشته ایم ولی فعلا بیاید و به رسم یادبود روی شما رابوسی  کنیم تا بعد ببینم چه می شود.دو نفربلند میشوند وجلو می روند ونقدا بوسها را تحویل می دهن و عکاس باشی هیچ غافل نیست.

*****

چماعت به صف می شوند:

-از جلو نظام

 هر کس به هوای است .وکمتر گوشی طلب کار ،یکی رفیقش را سیخ می کند دیگری به بهانه قدم روبا تیک پا  نفر جلوییش را مورد الطفات قرارمی دهد به صد زور چهار ستون شکل می گیرد البته بعد از یکی دو نهره فرمانده از آن واکنش هایی که توی مانور ها انجام می دهند ،سریع راه می افتیم تو ی خیابانها و جاده تنگ می شود و بیچار ماشین ها که هاج واج مانده اند که این جماعت نصف شب وسط خیابان چه می خواهند تا بخواهند جوابی بیابند ما برق آسا رد میشویم ،نمی دانم فرمانده جه عجله ای دارد به هر صورت کار به ده دقبقه نمی کشد که :ایست و آزاد باش.

برگرفته از وبلاگ تجربیات تشکیلاتی

نگارش در تاريخ پنجشنبه یکم اردیبهشت 1390 توسط  |

«گاهی اوقات کارهای خیر آدم باعث عاقبت به شرّی او می شود». شاید این جملة من در نگاه اول، خیلی بی معنا و نامانوس باشد اما اگر اندکی صبر کنید راز این جمله را برملا خواهم ساخت.

برخی از ما جوانها که به ظاهر، اعتقاد به انجام وظیفه های دینی خود داریم و امر به معروف و نهی از منکر و کار فرهنگی و تبلیغی رو از اوجب واجبات خود می دانیم، نیرویی در درونمان هست که در صورت کم کاری و تنبلی از اعماق وجودمان نهیب می زند: آهای ... چرا به وظیفه ات عمل نمی کنی؟ چرا کوتاهی می کنی؟

بعضی ها اسم این ندا را ملامت نفس لوامه می گذارند و عده ای دیگر وجدان درد! در این هنگام است که ما برای راحت شدن از شرّ این قلقلک درونی و آرام سازی وجدانمان دست به کار خیری می زنیم و قدمی بر می داریم. تا اینجا مشکلی وجود ندارد اما ایراد اصلی از زمانی آغاز می شود که یک کار خیر باعث می شود ما خود را آزاد و رها از دیگر کارهای خیر بپنداریم و با خود بگوییم: «من که فلان کار را کرده ام و دیگر در این وادی وظیفه و تکلیفی به دوش ندارم! »

ما در برابر خانواده، خویشاوندان، همسایه ها، هم محله ایها، و رفقایمان مسئولیم، اما نفسمان می گوید: «تو با وب نویسی کار فرهنگی می کنی پس وظیفه ات را انجام داده ای». یعنی با یک کار خیر کوچک، تا مدتها وجدان خود را آروم نگه می داریم؛ دریغ از آنکه هنوز وظیفه های بزرگتری بر عهده داریم که آنانرا انجام نداده ایم.

لعنت به وب نویسی ما اگر ما را از اهداف مهمتر باز دارد. لعنت به وب نویسی ما اگر خدا در آن سهم کمی داشته باشد و اخلاصی در آن نباشد و ما را در اقیانوس تعریف و تمجیدهای بی حساب و کتاب دیگران، غرق کند. لعنت به وب نویسی ما اگر پاتوقی مجازی باشد برای رفاقتهایی که در دنیای واقعی دستمان بدان نرسیده و تقوای ناقصمان جواز آنرا به ما نداده باشد. لعنت به وب نویسی ما اگر نوشتارهای مذهبی اعتقادی آن، قرص مسکّنی باشد برای وجدان دردهای ما !

دوستان من! من این پست را خطاب به نفس بیمار خودم نوشتم و الا ساحت مقدس شما بریّ از عتابهای سنگین آنست. دعا کنید وب نویسی ما وسیله ای برای آدم شدن باشد تا برآورده سازی خواسته های نفسانی و آرام سازی مصنوعی وجدانهایمان. وجدانهایی که از تاخیر در انجام واجباتمان به فریاد در آمده است و گاهی صدای آن را می شنویم و گاهی نمی شنویم

برگرفته از وبلاگ صدای سکوت

نگارش در تاريخ پنجشنبه یکم اردیبهشت 1390 توسط  |